|
اشـعارعـاشــورایی عاصـــــم زنجـانـی وبلاگ ادبی شاعر عاشورایی_عاصم زنجانی(طاب ثراه) ---------- :: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
ابوالحسن توحیدی امین متخلص به طوطی (1281 هجری شمسی-همدان/ 1366هجری شمسی-ری) آرامگاه:شهر ری
ترکیب بند عاشورایی (دوازده بند)
بند یکم
در هر صحیفه نام محرم نوشته اند
«در حال تكميل ميباشد»
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
علیــرضا قــــــــزوه
ترکیب بند عاشورایی (چهارده بند)
بند یکم
می آیم از رهی که خطرها در او گم است از هفت منزلی که سفرها در او گم است از لا بلای آتش و خون جمع کرده ام اوراق مقتلی که خبرها در او گم است دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست داغی چشیده ام که جگرها در او گم است با تشنگان چشمه احلی من العسل نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است این سرخی غروب که همرنگ آتش است توفان کربلاست که سرها در او گم است یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید اشک است جوهری که گهرها در او گم است هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند این است آن شبی که سحرها در او گم است باران نیزه بود و سر شهسوارها جز تشنگی نکــرد عـلاج خمارها
بند دوم
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر صبحی دمید از شب عاصی سیاه تر وز پی شبی ز روز قیامت درازتر بر نیزه ها تلاوت خورشید، دیدنی ست قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟ قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر عشق توام کشاند بدین جا، نه کوفیان من بی نیازم از همه، تو بی نیازتر قنداق اصغر است مرا تیر آخرین در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر با کاروان نیزه شـبی را ســــــحر کنید باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
بند سوم
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات چشم فرات در ره او اشک بود و اشک زان گونه اشکها که مرا هست با فرات حالی به داغ تازه خود گریه می کنی تا می رسی به مرقد عباس، یا فرات از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات از طفل آب، خجلت بسیار می کشم آن یوسفم که ناز خــریدار می کشم
بند چهارم
بعد از شما به سایه ما تیر می زدند زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند این مردمان غریبه نبودند، ای پدر دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار آتش به جان کودک بی شیر می زدند ماندند در بطالت اعمال حجشان محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان بر عشق، چار مرتبه تکبیر می زدند هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می زدند از حلق های تشنه، صــدای اذان رسید در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
بند پنجم
کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند از من به کاتبان کتاب خدا بگو تا مشق گریه را به نی خیزران کنند بگذار بی شمار بمیرم به پای یار در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند پیداست منظری که در آن روز انتقام سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند یارب، سپاه نیزه همه دستشان تهی ست بی توشه اند و همرهی کاروان کنند با مهر من، غریب نمانند روز مرگ آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند با پای سر، تمامی شب راه آمدم تنهایی ام نبــــود که با ماه آمدم
بند ششم
ای زلف خون فشان توام لیله البرات وقت نماز شب شده، حی علی الصلات از منظر بلند، ببین صف کشیده اند پشت سرت تمامی ذرات کائنات خود، جاری وضوست ولی در نماز عشق از مشک های تشنه وضو می کند، فرات طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟ خاک تو نوح حادثه را می دهد نجات! بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست تا آب نوشد از لبت، ای چشمه ی حیات ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات عشقت نشاند، باز به دریای خـــون، مرا وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا
بند هفتم
از دست رفته دین شما، دین بیاورید! خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید! دست خداست، اینکه شکستید بیعتش دستی خدای گونه تر از این بیاورید! وقت غروب آمده، سرهای تشنه را از نیزه های بر شده، پایین بیاورید! امشب برای خاطر طفل سه ساله ام یک سینه ریز، خوشه پروین بیاورید! گودال، تیغ کند، سنانهای بی شمار یک ریگزار، سفره چرمین بیاورید! سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی ست! فالی زنید و سوره یاسین بیاورید! خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند! دست بریـــده، جانب ام البنین برند!
بند هشتم
خون می رود هنوز ز چشم تر شما خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما آن زخمهای شعله فشان، هفت اخترند یا زخمهای نعش علی اکبر شما؟ آن کهکشان شعله ور راه شیری است یا روشنان خون علی اصغر شما؟ دیوان کوفه از پی تاراج آمدند گم شد نگین آبی انگشتر شما از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا گل داد (نور) و (واقعه) در حنجر شما با زخم خویش بوسه به محراب می زدید زان پیشتر که نیزه شود منبر شما گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی بر نیزه شرح ســـوره احزاب می کنی
بند نهم
در مشک تشنه، جرعه آبی هنوز هست اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟ برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست» تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست! شد شعله های العطش تشنگان، بلند باران تیر آمد و بر چشمها نشست تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست باران می گرفت و ســبوها که پر شدند در موج تشنگی چه صدفها که دُر شدند
بند دهم
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟ دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟ آوازه شفاعت ما، رستخیز شد در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟ کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟ ما کشته توایم، به خنجر چه حاجت است؟ بی سر دوباره می گذریم از پل صراط تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟ بسیار آمدند و فراوان نیامدند من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟ بنشین به پای منبر من، نوحه خوان بخوان! تا نیزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟ در خلوت نماز چو تحت الحَنَک کنم راز غدیر گویم و شــرح فــدک کنم
بند یازدهم
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده ست وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده ست موج تنور پیرزنی نیست این خروش طوفانی از سماع شهیدان بر آمده ست این کاروان تشنه، ز هرجا گذشته است صد جویبار، چشمه حیوان بر آمده ست باور نمی کنی اگر از خیزران بپرس کآیات نور، از لب و دندان برآمده ست انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ انگشتری ز دست شهیدان در آمده ست راه حجاز می گذرد از دل عراق از دشت نیزه، خار مغیلان برآمده ست چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم جـان را کنـــار شـــام غریبـــان گذاشتیم
بند دوازدهم
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود! مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما تنها همین، چقدر پیامش غریب بود مولا نوشته بود: بیا دیر می شود آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود مکتوب می رسید فراوان ولی دریغ خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود یک دشت، سیب سرخ به چیدن رسیده بود باغ شــــهادتش به رســـیدن رســــیده بود
بند سیزدهم
تو پیش روی و پشت سرت آفتاب و ماه آن یوسفی که تشنه برون آمدی زچاه جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام برگشته ای و می نگری سوی قتلگاه امشب شبی ست از همه شبها سیاه تر تنهاتر از همیشه ام ای شاه بی سپاه با طعن نیزه ها به اسیری نمی رویم تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه! امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام از تار وای وایم و از پود آه آه بگذار شام جامه شادی به تن کند شب با غم تو کرده به تن، جامه سیاه! بگـذار آبی از عطشت نوشد آفتاب پیــــراهن غـریب تو را پوشد آفتاب
بند چهاردهم
قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام قربان آن می یی که دهندش علی الدوام قربان آن پری که رساند تو را به عرش قربان آن سری که سجودش شود قیام هنگامه برون شدن از خویش، چون حسین (ع) راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام این خطی از حکایت مستان کربلاست: ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام! تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام با کاروان نیــــزه به دنبال، می روم در منزل نخست تو از حال می روم
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
عباس کی منش (مشفق کاشانی) (1304-كاشان/1393 هجري شمسي-تهران) آرامگاه_ تهران بهشت زهرا
تضمین ترکیب بند عاشورایی محتشم (دوازده بند)
بند یکم
از موج فتنه چشم جهان غیرت یم است
«درحال تكميل است» *******************************
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
سید علی موسوی گرمارودی
ترکیب بند عاشورایی (پانزده بند)
بند یکم
میگریم از غمی که فزون تر ز عالَم است گر نعره برکشم ز گلوی فلک، کم است پندارم آنکه پشت فلک نیز خم شود زین غم که پشت عاطفه زان تا ابد خم است یک نیزه از فرات حقیقت، فراتر است آن سر که در تلاوتِ آیاتِ محکم است ما مردگانِ زنده کجا، کربلا کجا! بی تشنگی چه سود گر آبی فراهم است جز اشک، زنگِ غفلتم از دل، که میبرد؟ اکنون که رنگِ حیرتِ آیینه، دَرهم است امّا دلی که خیمه به دشتِ وفا زند آیینه ی تمام نمای محرّم است وین شوق روشنم به رهایی که در دل است آغاز آفتاب و سرانجامِ شبنم است آه ای فرات! کاش تو هم میگریستی آسـوده، بیخروش، روان بهرِ کیستی
«درحال تكميل ميباشد»
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
میرزا محمود فدایی مازندرانی (قرن سیزدهم)
ترکیب بند عاشورایی (بیش ا ز چهار هزار و دویست بیت)
پرسیدم از هلال که قّّّدت چرا خم است ؟ گفتا خمیدن قدم از بار ماتم است گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود؟ آهی کشید و گفت که ماه محرم است این ماتم شهی است که شرح مصیبتش نی در توان کلک و نه در قوه ی فم است دل ها برای اوست که اندر تپیدن است دریا ز شور اوست که اندر تلاطم است
«درحال تكميل است» ********************* :: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
آقا محمد عاشق اصفهانی (1111 هجری قمری-1181هجری قمری)
ترکیب بند عاشورایی
امروز روز تعزیه آل مصطفی است امروز روز ماتم سلطان کربلاست از غصه لب ببندم و گریم درین عزا خود طاقت شنیدن این ماجرا کراست جن و ملک به نوحه درآمد عزای کیست این شور در زمین و فلک از برای کیست صد قرن بگذرد اگر از دور آسمان از جبهه جهان نرود گرد این ملال یک عمر چیست کر بودم صد چو عمر نوح کم باشد از برای چنین ماتمی وصال بیش از هزار سال شد اکنون که ماتم است از بهر او هنوز چنین ماتمی کم است
«در حال تكميل ميباشد» :: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
محمدعلی سروش اصفهانی متخلص به سروش (1228 هجری قمری- سده ي اصفهان- 1285 هجری قمری- تهران) آرامگاه - قم
تركيب بند عاشورايي (شصت بند)
بند یکم
ای دیده خون ببار که ماه محرم است نزد خدا دیده ی گریان مکرم است فرموده شاه دین که منم کشته ی سرشک بر زخمهای شاه سرشک تو مرحم است ای دیده ی پر آب و نفسهای آتشین گر لاف مهر شاه زنی نا مسلم است بر یاد نور چشم پیمبر زآب چشم بالله اگر جهان همه دریا کنی کم است بشناس در مصبیت سلطان کربلا قدر سرشک خویش که اکسیر اعظم است بی شرم دیده یی که نگردد درین عزا خالی جهان از آنکه دلش خالی از غم است جایی که سرو قامت اکبر فتد ز پای شرمنده باد سرو که سر سبز و خرم است بر صورت هلال درین ماه پر ملال کاهیده جسم حیدر و پشت نبی خم است موسی شکسته خاطر و عیسی فسرده دم یوسف ز تخت سیر و سلیمان ز خاتم است آمیخته به اشک خلیل و سرشک خضر امروز آب چشمه ی حیوان و زمزم است پیش از شهادت شه لب تشنگان رسل بگریستند بر وی و مظلومیش به کـــل
بند دوم
نشنیده یی مگر تو که یک روز بامداد اندر هوا بساط سلیمان کشید باد بنشسته بر بساط سلیمان که ناگهان او را گذر به بادیه کربلا فتاد
«در حال تكميل ميباشد» *************************************** :: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
میرزا احمد شیرازی متخلص به وقار (فرزند نخستین وصال شیرازی) (1232 هجري قمري-1289 هجری قمری)
ترکیب بند عاشورایی
یا رب چه روی داد که شهری پر از عزاست یا خود که شد ز دست که این تعزیت بپاست بر هر که بنگرم ز مصیبت فسرده دل بر هر که بگذرم، ز عزا نیلگون قباست مردم فغان و نوحه برای خدا کنند یا رب که در گذشته که صاحب عزا خداست گر در فلک غمیست چرا خاک پرخروش ور در زمین عزاست چرا چرخ پرصداست هم آسمان شناسدش از رتبه هم زمین تا کیست اینکه با همه یار است و آشناست وانکس که هست با همه کس آشنا و دوست سلطان اولیـــــــــا و شـهنشاه کربلاست مطلــوب آفـــرینش و محبــــوب عالمین سبط رسول و مخزن اسرار حق حسین
«در حال تكميل ميباشد»
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب پيوندها نويسندگان |
|||
|
|