|
اشـعارعـاشــورایی عاصـــــم زنجـانـی وبلاگ ادبی شاعر عاشورایی_عاصم زنجانی(طاب ثراه) ---------- :: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
بند چهل و یکم
برداشت سر ز سجده ی معبود شاه عشق تن را گذاشت بی سر و بسپرد راه عشق تکبیر سـجده را به سر نیزه گفت و پس اللـّــه گفــت در عـقـب لا الــه عشـــق الله اکبر این چه کرامت چـــه آیت است زان سر ظهور کرده و گشت آن گواه عشق آن سر نبود خود متکلّم به حقّ حق گوینده بود حق ز لب پادشاه عشق تکبیر گفت حـق ز لســان ولی ّ خود تا رخ نهنــد عالمیان در پنــاه عشـــق دانند اعظم است ز هر هست و نیست عشق عاشق همیشه زنده بُوَد از میان عشق گــو بر ذبیـــح معنی ذبح عظیــم را آید کنــــد معاینه در قتلگاه عشـــق موسی کجاست قول انا الله را زِ نی در روز بشنود نه به لیل سیاه عشق لب را مسیح بندد و دم را فرو کشــد در پیش روح بخش لسان و شفاه عشق یحیی کجا است سر به کف آید به پای نی خود را ز خوف حق فکند در رفاه عشق سر را به پای نیزه ی آن سر برافکند کز نور آن منیر شود مهر و ماه عشق ای هُد هُد ســـبا به سلیمان بگو نگر بر حشمت حقیقی و بر عزّ و جاه عشق برگــردد احمـــد از ره معـــراج بنگــرد در نیزه بر سرِ، شه گردون سپاه عشق آید علی ز لیــــل مُبیتَش به روز عشق بیند تن و سرِ پســر و خـــوابگاه عشق بر نوک نیزه شد چو ســرِ آن ولـیّ حق شـــد تلخ زندگانیِ شـیرین به مـا خلق
بند چهل و دوّم
این کشور وجود شهی تاجدار داشت .
*************************
:: :: نويسنده : ---- محمدجواد امیدی ----
بخشی از مناجات حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در گودال قتل گاه
بند سی و هفتم
ای کـردگار پاک و خــداوند اکــبرم وی مهربان تر از پدر و جدّ و مادرم بر خاک کوی تو سر تسلیم هِشته ام آن خَنجر است و این من و آن شمر و این سرم دادم به راه عشق تو هر آنچه داشتم از ملک و مال و یاور و اولاد و لشکرم در عین حال خجلتم افزون ز ماسوا ست زانگه به درگهت نه سزاوار محضرم زان تو بوده آنچه به راه تو داده ام خود نیز، زان حضرت آن ذات اطهرم در حضرت تو، لفظ من از من خطا بود من نیستم تو هستی و این هست باورم گر داشتم هزار جوان همچو اکبرم ور بُد هزار قاسم و عبّاس و اصغرم گر بُد هزار دُخت به سان سکینه ام ور بُد هــزار زینب و کلثـوم خواهــرم گر داشتم هزار دل و سینه در وجود ور بُد هزار جان و سر و جسم و پیکرم خود می گذشتم از همه در راه عشق تو با نفس مطمئِنّه و با قلـب شـاکـــرم اینک رسیده جان به لبم مُردم از فراق بفرست پیــک بزم وصالت کنــون برم در بحر خون فتـاده ام و دست و پا زنم دســتم بگیــر و کـش به کنــار پیمـبرم خشکیده از عطش لب لعلم به سان چوب یارب کجاسـت ســاقی آن حوض کوثرم پیـراهنم پُـر اسـت ز پیـــکان عشــق تو ایـن پیــرهن رســان بَرِ زهــرای اطهرم پس شــــاه داد خـاتمــه بـر رازهــای عشق شاید رسیدش از سوی حق این ندای عشق
********************** هر كس كه گفته قول بلا بر صلاي عشق گرديده است تا به ابد مبتلاي عشق عاصـــم اگر تمــام ســوالله قلــم زنند هرگــز به منتها نرســـد ماجراي عشق
«استفاده از مطالب وبلاگ با ذكر منبع بلامانع مي باشد»
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب پيوندها نويسندگان |
|||
|
|